آرامگاه عشق
در یک شب سیاه همانسان که مرگ هست
قلب امید در بدر و مات من شکست
سرگشته و برهنه و بیخانما ن چو باد
آنشب رمید قلب من از سینه و فتاد زار و علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سپیدی که آنطرف:دربیکران دور...
افتاده بود ساکت و خاموش روی گور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
درسایه سکوت رزی پیر و سوگوار
بیتاب و ناتوان و پریشان و سوگوار
بر سر زدم گریستم ازدست روزگار
گفتم که ای تو را به خدا سایبان پیر
با من بگو بگو که خفته در این گور مرگبار
کز درد تلخ مرگ وی این قلب اشکبار
خود را در این شب تار و مرگبار کشت
پیر خمیده پشت جانم به لب رسید بگو قبر کیست این
یک قطره خون چکید بدامانم از درخت
چون جرعه ای شراب غم از دیدگان مست ..
فریاد بر کشید که ای مرد شبخت
بر سنگ سخت گور نوشته است هرچه هست...
بر سنگ سخت گور از بیکران دور با جوهرسرشک
دستی نوشته بود
آرامگاه عشق
|
+| نوشته شده توسط
افسانه در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384
|