سر انجام دلش اومد پرنده ی زردش را رها کند . پرنده ای که حالا دیگر به قفس عادت کرده بود به قفس و به او .
آن را در دست گرفت و به سمت پنجره رفت چشمهایش را بست و زیر لب خداحافظی کرد و قناریش را پراند.
چشم هایش را باز کرد تا رفتنش را ببیند و پنجره را بست و پرنده ی زرد ناپدید شد . مدتی را کنار پنجره ی بسته ماند .وقتی ناامید شد کنار رفت .ناگهان چیزی پشت سرش به پنجره خورد .
برگشت و با حسرت پرنده ی زرد مرده اش را پشت شیشه ی پنجره دید